...ای تو همیشه در میان
آمدمت که بنگرم
گریه نمی دهد امان...
«منم که دوستت دارم
نه مردی که دستش را به نرده ها گرفته
نه باران پشت پنجره
منم که دوستت دارم
و غم
بشکه های سنگینی را
در دلم جابجا می کند»
مردن امر ساده ای ست
و از زندگی کردن بسیار آسان تر است
تمام خفقان مرگ
در مقابل یک شک
در مقابل یک حرص
در مقابل یک ترس
در مقابل یک کینه
در مقابل یک عشق
هیچ است
مردن امر ساده ای ست
و در مقابل خستگی زندگی
چون سفری است که در یک روز تعطیل می کنیم
و...
و دیگر هرگز باز نمی گردیم...
«نادر ابراهیمی»
این بار زنده می خواهمت
نه در رویا نه در مجاز
این که خسته بیایی
بنشینی در برابرم در این کافه پیر
نه لبخند بزنی آن گونه که در رویاست
و نه نگاه عاشقانه بدوزی در نگاهم
صندلی ات را عوض کنی
در کنارم بنشینی
سر خسته ات را روی شانه ام بگذاری
وبه جای دوستت دارم بگویی
" گم کرده ام تو را، کجایی؟"
«هر شب می آید
بال می گستراند بر خواب هایم
هر روز می آید
قدم های خسته ی مرا می شمرد مرگ
و بازهم
به جستجوی نشانی تازه
تمامی جیب هایم را می کاود
همین»
«شیرکو بی کس»
مثل خورشید
از پشت تاریکیهای من
درآمد و خندید
بی دریغ.
مثل یک کشتی
در دریای اشکهای من
فرو نشست و غرق شد
بی دلیل.
این،
همة داستان بود.